باران باران ، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره

باران عشق من و باباش

وقتی مادر میشی

وقتی مادر میشی فارغ از همه کارهای دنیا یه آدم دیگه میشی… شبا تا صبح بیداری ولی روزها خسته نیستی… انگار خدا بهت قدرتی مضاعف داده بعد از نه ماه انتظار و حمل جنین به جای خستگی، پر انرژی و پرنشاطی… با هر خنده کودکت بال در میاری و تو ابرا پرواز میکنی… دیگه بوی بد مدفوع برات زننده نیست… نگران اینی که مبادا پای بچم بسوزه… وای چرا رنگ مدفوعش عوض شده؟ اگه بچت عطسه کنه دنیا رو سرت خراب میشه. وقتی کسی حتی عزیزترین کست به بچت کوچکترین غرولندی کنه دلگیر میشی و غصه دار… آخه اون که نمیدونه تو مادری مقدس ترین واژه بشریت… وقتی گردن میگیره، غلت میزنه، چهاردست و پا میره...
29 بهمن 1391

تربیت الهی

خــدایا؛ دخترم حسـود نیست، دروغـگو نیست، ناســـپاس نیست، نامهـــــربون نیست، بداخـــــلاق نیست، غیبــــت نمی کنه، تهـــمت نمی زنه، دلــــی رو نمی شـــکنه ... **خودت کمــــــکـــــــــم کن اینا رو یادش نـــــــــــــــــدم** ... ...
24 بهمن 1391

روز ولنتاین

  باران جونم امسال دومین سالیه که روز ولنتاین پیشه منی پارسال خیلی کوچولو بودی ولی امسال بزرگتر شدی . پارسال برات یه لباس قشنگ خریدم امسال هم می خوام برات یه خرس قرمز بخرم برای بابایی هم شکلات و گل می خرم . تو دومین عشق زندگیم هستی اول بابایی بعدش تو امیدوارم همیشه سالم باشی و لبات مثل الان پر از خنده شاید باورش برات سخت باشه عزیزترینم ولی احساس می کنم قبل از بودن تو منم نبودم ... الان که فکر می کنم نمی دونم من قبلا بدون تو چجوری زندگی می کردم !!!! بدون انتظار دیدن چشمهای قشنگت چجوری هر روز صبح چشمهامو باز می کردم ؟؟؟!!! بدون داشتن خنده های تو به لبخند کی امید می بستم؟؟؟ ... می دونی م...
24 بهمن 1391

تولد یک سالگی باران خانم با تم کیتی

سلام گلم               در شب زیبای میلادت تمام وجودم را که قلبی ست کوچک در قالب قابی از نگاه تقدیم چشمان زیبایت میکنم و با بوسه ای عاشقانه تولدت را تبریک می گویم آغاز بودنت مبارک           امسال اولین سال تولدت است ودوست دارم برات زیباترین جشن را بگیرم از دو ماه قبل شروع به تدارک کارهای اولیه جشن کردم ، می خوام یه جشن کیتی زیبا برایت بگیرم که هیچ چیزی کم وکسر نداشته باشد تااونجایی بتوانم سعی خودم را می کنم      عزیزم لباستو  از آمریکا برات فرستادن یه لباس سفید ...
23 بهمن 1391

وقتی مادر شدم

وقتي مادر شدم ياد گرفتم با يک دست همه چيز را بر دارم وقتي مادر شدم ياد گرفتم چگونه براي موفقيت همه تلاش کنم وقتي مادر شدم يادگرفتم عاشقانه دوست بدارم وقتي مادر شدم ياد گرفتم دليل هر چيز را بدون پرسيدن بدانم وقتي مادر شدم ياد گرفتم با در باز حمام کنم وقتي مادر شدم ياد گرفتم زود و سريع همه کارهايم را به انجام برسانم وقتي مادر شدم ياد گرفتم چگونه يک دستي همه کار انجام دهم وقتي مادر شدم يادگرفتم بهتر بغل کنم وقتي مادر شدم ياد گرفتم چگونه بايد از هرچه دوست دارم دفاع کنم وقتي مادر شدم يا...
10 بهمن 1391

دندان در آوردن باران

باران گلم با اینکه از 9 ماهگی دندونات کرسی بستو تب و اسهال گرفتی ولی دندون در نیاوردی تا 29/10/91 یعنی یک سالگیت . شب وقتی داشتم بهت غذا می دادم دیدم قاشق صدا داد و فهمیدم که دندون در آوردی .   ا لهی قربونت برم که  اینقدر صبوری که گریه کردی و نه ناآرومی . ایشالله همه دندونات همین طوری بی دردسر در بیاد . بارانم چون درگیر واکسن یک سالگیت بودم و تب کردی نتونستم برات آش دنونی بپزم ایشالله هر وقت حالت خوب شد می پزم     مبارکت باشه عزیزه دلم   سلام سلام صدتا سلام هزاروسیصد تاسلام من اومدم بادندونام می خوام نشونتون بدم صاحب مروارید منم یواش یواش وبی صدا شدم جز...
10 بهمن 1391

شیرین زبونی های باران

باران عزیزم می خوام برات بنویسم که تا امروز که یک سالو 15 روزته چه کلمه هایی می گی : مامانی بابایی به به رفت نیست به آب می گی با به شیر می گی اومه وقتی عصبانی میشی میگی اه ه ه و یک سری کلمه بی معنی با عصبانیت دد           قربونت بشم که انقدرشیرین زبانی عزیزم توپ بازی می کنی - لیلی حوضک می کنی . دالی بازی می کنی - اتل متل می کنی - کلاغ پر هم تازه یاذت دادم ...
10 بهمن 1391

تولد 1 سالگی

عزیز دلم: یکسال گذشت و چه زود... یکسال گذشت از همسایه دیوار به دیوار بودن با قلبم،از موسیقی زیبای نبضت و طنین شور انگیز نفست که در من زنده می کرد طعم شیرین زندگی را. نگاهت میکنم و در زیبایی چشمانت بزرگ شدنت را مرور . مرور میکنم همه لحظه هایی را که در آغوش کشیده و تو را بوئیدیم.همه دقیقه هایی که شمردیم تا از خواب برخیزی و زندگیمان را با لبخند نازنینت هزاران بار با طراوت تر سازی. باز هم نگاهت میکنم و زیر لب زمزمه میکنم چه زود بزرگ شدی عزیزدلم. یادش به خیر وقتی پدرت دست و پای کوچک و نحیف تورا در دستانش میگرفت  و از اینکه پایت به اندازه انگشت دستش بود لبریز احساس وصف ناشدنی پدر بودن میشد . وقتی صو...
2 بهمن 1391

درد و دل های مادرانه

دختر عزیزم پاره تنم همه وجودم داری یک ساله میشی باورم نمیشه از طرفی اینقدر بهت انس گرفتم که انگار از ابتدای به دنیا اومدنم تو با من بودی باورم نمیشه یه روزی نفس میکشیدم بدون تو از طرفی هم اینقدر زود بزرگ شدی که وقتی عکسای دو ماهگی 3 ماهگی.. رو میبینم میگم چقدر زودددد گذشت من که هیچی نفهمیدم من که خوب بوش نکردم من که خوب نگاش نکردم دلم برا همه روزایی که گذشت تنگ میشه برا روزی که لبخند زدی روزی که غلت زدی روزی که چهاردستو پا رفتنو یاد گرفتی روزی که گفتی ماما عزیز دلم ممنون که اومدی پیشم ممنون که منو به عرش اعلا بردی ممنون که بین این همه فرشته منو برا مادر شدنت ...
2 بهمن 1391
1